گورستان سرد

DEAD owl!

 لجن زار

پست جدید(چیزه زیادیست؟!) در این وبلاگ

http://vfdelii.blogfa.com/

دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰ time 12:56 AM < Eli >|


هوا بارانی است و فصل پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز
به سجده آمده ابری که انگار / شده از داغ تابستانه سرریز
هوای مدرسه ، بوی الفبا / صدای زنگ اول محکم وتیز
جزای خنده های بی مجوز / و شادیها و تفریحات نا چیز
برای نوجوانی های ما بود / فرود خشم و تهمت های یکریز
رسیده اول مهر و درونم / پُر است ازلحظه های خاطرانگیز
کلاس درس خالی مانده از تو / من و گلهای پژمرده سر میز

هوا پاییزی و بارانی ام من / درون خشم خود زندانی ام من
چه فردای خوشی راخواب دیدیم !/ تمام نقشه ها بر آب دیدیم !
چه دورانی چه رویای عبوری !/ چه جستن ها به دنبال ظهوری !
من و تو نسل بی پرواز بودیم / اسیر پنجه های باز بودیم
همان بازی که با تیغ سرانگشت / به پیش چشمهای من ترا کشت

تمام آرزوها را فنا کرد / دو دست دوستی امان را جدا کرد
تو جام شوکران را سر کشیدی / به ناگه از کنارم پر کشیدی
به دانه دانه اشک مادرانه / به آن اندیشه های جاودانه
به قطره قطره خون عشق سوگند / به سوز سینه های مانده در بند
دلم صد پاره شد بر خاک افتاد / به قلبم از غمت صد چاک افتاد

بگو، بگو آنجا که رفتی شاد هستی ؟‌ / در آن سوی حیات آزاد هستی ؟
هوای نوجوانی خاطرت هست ؟‌ / هنوزم عشق میهن در سرت هست ؟
بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست؟ / تبر، تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟‌
کسی دزد شعورت نیست آنجا ؟‌ / تجاوز به غرورت نیست آنجا ؟
خبر از گورهای بی نشان هست ؟‌ / صدای ضجه های مادران هست ؟‌

بخوان همدرد من، همنسل و همراه / بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر است و پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز
من و میزی که خالی مانده از تو / و گلهایی که پژمرده سر میز

هیلا صدیقی

دوشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۰ time 10:28 PM < Eli >|


حالا که بیش از هر وقت دیگر یا شاید مثل همیشه دوستدارم که پیشم باشی یا بهتر بگویم احتیاج دارم به بودنت

حالا که من این غرور لعنتی را کنار گذاشتم و بلند می گویم که می خواهم کنارم باشی...میخواهم بمانی

حالا که بیش از هر وقت دیگر نحیف شدم وبیش از هر زمان دیگر خسته

حالا که زودتر از همیشه حالم بد می شود و این سردرد همیشگی بیش از همیشه و همه کس همراهم هست

حالا

حالا که تنها چیزی که می خواهم اندکی امیدواریست

حالا که بیش از هر زمان دیگر به دستان مردانه ات احتیاج دارم

حالا که می خواهم در آغوشت باشم بی هیچ اعبایی از نگاه دیگران و سرزنش ها

حالا که من ماندم و مرگ تدریجی

تو می روی با سایه سیاه بلندت

من می مانم تنها تو ی همان پارک همیشگی...روی همان نیمکت 

 

چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۰ time 2:44 PM < Eli >|


من دارم تدریجی می میرم

دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۰ time 8:27 PM < Eli >|


بعضی وقتا حالت بده... اینقدر حالت بده که فحش میدی به زمین و زمان...حتی به خودت

این قدر حالت بده که حوصله هیچ کس و هیچ جایی و نداری

میدونی کی می تونه کمکت کنه ولی اون یه نفر هم هیچ کاری نمی کنه بدتر حالتو بد می کنه...

فقط باعث میشه تو از همه چیز خسته تر بشی...فقط این دنیا رو برات لجن تر می کنه

انگار اون طنابی که تو رو به این دنیا وصل کرده هیچ میلی به این کار نداره و ترجیح میده از زیر وظیفش در بره

من خسته ام

 خسسسسسسسسسسسته

 خیلی خسته... طنابم داره می پوسه...منم بی هیچ تلاشی برای نگه داشتنش

ترجیح میدم تموم بشه...ترجیح میدم تموم بشم...

سه شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۰ time 1:39 PM < Eli >|



مطالب پيشين
»
» به سال 1381
» من نشستمو لبخند میزنم....
» سکانس اخر
» فکر جذامی
» باران
» زمستان
» زمستان
» به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم
» هم بازی

Design By : Pars Skin