DEAD owl!
همه ی موقع هایی که استرس دارم و عصبی ام آهنگ داریوش می زارم و اتاقم رو جمع و جور می کنم یا یه دستمال بر می دارم و آیینه قدی توی اتاقمو پاک می کنم الانم مثل همیشه انگار دارم چهره خودمو تمیز می کنم می خوام این عصبانیت و استرس رو از چهره خودم پاک کنم...دستمال محکم روی آییه می کشم ولی فاییده نداره آیینه تمیز می شه چهره توی آیینهتمیز می شه و من ...من هنوز حالم بده هنوز زردی صورتم تو ی آیینه معلومه هنوز استرس و عصبانیت توی چشمامه صدای داریوش توی گوشمه: "واسه تنهایی خودم دلم می سوزه.." خسته ام...خستهام از خودم ،از تصویر توی آیینه از دستمالی که توی دستمه رژ قرمز رنگمو بر می دارم و بزرگ روی آیینه می نویسم" زندگی شاید طنابی ست که یک مرد خود را از آن می آویزد" نگاهم می ره به سمت لوستر تو اتاق اه....چرا این لوستر انقدر شله؟!! دوباره به آیینه نگاه می کنم .پایین شعر فروغ می نویسم "یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیه بی پایانه"...نگاهم می ره به سمت پنجره اتاقم یه لبخند تلخ می زنم و می رم لب پنجره دوباره به آیینه نگاه می کنم ...شک دارم ...یه چیزی کمه بر می گردم...دوباره رژ قرمزمو بر می دارم بزرگ می نویسم" دارم می رم که تو فکرم بمونی"خوب حالا همه چیز درسته ...میرم سمت پنجره ... یه نفس عمیق... و صدایی که خواب رو از سر گدای گوشه دیوار خونمون پروندش صدای داریوش کل کوچه رو پر می کنه... "آخرین سنگر سکوت /خیلی حرف ها گفتنی نیست"
| Design By : Pars Skin |

