گورستان سرد

DEAD owl!

 از رو به روی پنجره کنار برو ری را

تن نحیفت جلوی باد را نمی تواند بگیرد

بگذار باد بیاید

شاید بافته های خیالم را از هم باز کند

ری را  تا کی می خواهی همراه من در دنیای خیالاتم راه بروی؟

بس است از بس به خیالاتم دامن زدی

 و نگذاشتی باور کنم که از پیشم می روی...حالا...

حالا که من در اوج رویا هایم قدم می زنم

 تو مرا به سوی حقیقت پرتاب می کنی

بی آنکه  حتی دستانم را بگیری...

حالا بگذار باد بیاید

من می دانم آخر قصه ی ما

تو می روی...

و...

من

در حسرت فردای با تو...امروزم را می گذرانم

دوشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۹ time 10:39 PM < Eli >|


بگذار باران بیاید

بگذار باران بیاید ری را

شاید اندکی از خستگی و اندوه فراقت

را از روی شانه های خسته ام بردارد

بگذار باران ببارد

بگذار باران ببارد

شاید چشمان خیسم را کسانم نبینند

و بتوانم راحت در خیابان نزدیک خانمان قدم بزنم

باران خوب است

شب هنگام که می بارد

 می توانم سبک روی تخت چوبی ام بخوابم

و صدای قطرات زیبایش را که زمین را نوازش می کند بشنوم...

 

یکشنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۹ time 9:24 PM < Eli >|


من مطمئنم هیچ وگاه ....هیچ گاه حسرت این روز های جبرآلود را نمی خورم.....
کاش 17 سالگی چند سال بعد می آمد.....آن وقت با تمام وجود در آغوشش می گرفتم و لذت می بردم.....
 حالا مجبورم..... مجبوریم.....و من بدم می آید از این همه جبر....از این همه تحمل و فکر کردن به احتمال روز های خوب
چهارشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۹ time 12:39 AM < Eli >|


چرا؟!

چرا کثافت ؟!هر روز این همه آدمُ  تو آغوش می گیری ....هیچی نگفتم

تا به من می رسی مهربون می شی ؟! آره؟!

تو  بی رحم مگه چیییزی از مهر و دوست داشتن می فهمی ؟!

چرا تا من می یام پیشت...منو پس میزنی؟!

مگه من چه فرقی با بقیه برات دارم ...؟؟ هان ؟!

هان ؟؟ بگو...این دفع جلوت کم نمیارم و آروم نمی شم

نه!! این دفعه نمی خوام با نوازشت آروم بشم و یادم بره چی کار می خواستم بکنم....این دفعه می خوام لج بازی کنم...

این دفعه با بقیه موقع ها فرق داره

این دفعه کم نمیارم...اینقدر میام توی اعماقت تا بخوای و نخوای غرق بشم توی وجودت...

جمعه ۱۹ آذر ۱۳۸۹ time 8:48 PM < Eli >|


وقتی کفش های مشکی ات را پوشیدی و رفتی

چشمانم به در ماند

حتی وقتی صدای ترمز ماشین  وفریاد تو را شنیدم

باز نتوانستم نگاهم را از روی در بردارم...

روح سردت به سوی آسمان می رفت

و من بهت زده به خداحافظی سردت فکر می کردم...

 

سه شنبه ۹ آذر ۱۳۸۹ time 10:29 PM < Eli >|


پدر بزرگ من با دنیا قهر استُ همیشه ساکت است ،تلویزیونش همیشه خاموش ِ و خودش یه جای ساکت و خاموش می نشیند و خیره می شود به زمین ُ ،احتمالاٌ به زمین و زمان فکر می کند صدای تیک تیک ساعت ِ خانه اش من را آزار می دهد ، ولی تنها نشانه ی گذشت زمان برایش محسوب می شود. حرکت بی روح عقربه های بی رحم ساعت توی آن خانه  تنها فایده ای که دارد این است که نشان می دهد چند وقت است عزیزانمان را از دست دادیم و چند وقت دیگر خودمان زیر خروارها خاک می خوابیم. پدر بزرگ من تنها تفریحش شمردن پول هایی است که هر شب از مغازه به خانه می آورد،اصلا پول پرست نیست  ولی تنها سرگمی اش شمردن آن کاغذهای سبز و آبی و تراول هایی که نمی دانم دقیقا چه رنگی هستند. بعد از این که چند ساعتی آن پول ها را شمرد ،دسته های اسکناسی که از بچگی قطرشان با من بزرگ و بیشتر شده را زیر تختش می گذارد ،روی صندلی همیشگی اش می نشیند و دوباره همان فکر ها ،همان نگاه خیره و همان صدای تیک تیک آزار دهنده ساعت ِ روی دیواره خانه اش...

پدر بزرگ من هیچ وقت من یا بقیه را نبوسید است .همیشه ما در آغوشش می گیریم و صورت چروک و گاهی زبرش را می بوسیم و من همیشه در دلم می گویم نهایت سنگدلی یک پدر است که بچه ها  و نوه هایش را یک بار هم نبوسید است.حتی دختر عمه ام که تنها یک سال دارد.

پدر بزرگ من مهربان نیست و من دوستش ندارم ،پدرم این موضوع را از نگاه های سرد و بی روحی که به او می اندازم فهمیده است، ولی گاهی اوقات که حرف می زند و از قدیم و روزگار جوانی اش می گوید ،می خندد و چشمانش مثل همیشه پر از اشک می شود...دوستش دارم.

پدر بزرگ من همیشه در دلش گریه می کند و من این را از چشمان همیشه اشک آلودش متوجه شدم.

پدر بزرگم اغلب در حال فکر کردن است، شاید به همسرش فکر می کند که 15 ساله است از پیش او رفته است یا به پسر 17 ساله اش که قبل از شهادتش صورتش را نبوسید است

شاید برای همین است که هیچ کدام از ما را نمی بوسد.شاید منتظر است تیک تیک ساعت روزی تمام شود و صورت اولین کسی که ببوسد پسر 17 ساله اش است که می دانم او هم مثل ما هیچ گاه نوازش پدر و بوسه اش را نچشیده

...دیگر صدای تیک تیک ساعت نمی آید... پدر بزرگم به آرزویش رسید...صدای عمویم را از آسمان می شنوم که از خوشحالی آن بوسه دارد پرواز می کند!

یکشنبه ۷ آذر ۱۳۸۹ time 12:37 PM < Eli >|



مطالب پيشين
»
» به سال 1381
» من نشستمو لبخند میزنم....
» سکانس اخر
» فکر جذامی
» باران
» زمستان
» زمستان
» به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم
» هم بازی

Design By : Pars Skin