DEAD owl!
از رو به روی پنجره کنار برو ری را تن نحیفت جلوی باد را نمی تواند بگیرد بگذار باد بیاید شاید بافته های خیالم را از هم باز کند ری را تا کی می خواهی همراه من در دنیای خیالاتم راه بروی؟ بس است از بس به خیالاتم دامن زدی و نگذاشتی باور کنم که از پیشم می روی...حالا... حالا که من در اوج رویا هایم قدم می زنم تو مرا به سوی حقیقت پرتاب می کنی بی آنکه حتی دستانم را بگیری... حالا بگذار باد بیاید من می دانم آخر قصه ی ما تو می روی... و... من در حسرت فردای با تو...امروزم را می گذرانم بگذار باران بیاید ری را شاید اندکی از خستگی و اندوه فراقت را از روی شانه های خسته ام بردارد بگذار باران ببارد بگذار باران ببارد شاید چشمان خیسم را کسانم نبینند و بتوانم راحت در خیابان نزدیک خانمان قدم بزنم باران خوب است شب هنگام که می بارد می توانم سبک روی تخت چوبی ام بخوابم و صدای قطرات زیبایش را که زمین را نوازش می کند بشنوم... چرا کثافت ؟!هر روز این همه آدمُ تو آغوش می گیری ....هیچی نگفتم تا به من می رسی مهربون می شی ؟! آره؟! تو بی رحم مگه چیییزی از مهر و دوست داشتن می فهمی ؟! چرا تا من می یام پیشت...منو پس میزنی؟! مگه من چه فرقی با بقیه برات دارم ...؟؟ هان ؟! هان ؟؟ بگو...این دفع جلوت کم نمیارم و آروم نمی شم نه!! این دفعه نمی خوام با نوازشت آروم بشم و یادم بره چی کار می خواستم بکنم....این دفعه می خوام لج بازی کنم... این دفعه با بقیه موقع ها فرق داره این دفعه کم نمیارم...اینقدر میام توی اعماقت تا بخوای و نخوای غرق بشم توی وجودت... چشمانم به در ماند حتی وقتی صدای ترمز ماشین وفریاد تو را شنیدم باز نتوانستم نگاهم را از روی در بردارم... روح سردت به سوی آسمان می رفت و من بهت زده به خداحافظی سردت فکر می کردم... پدر بزرگ من هیچ وقت من یا بقیه را نبوسید است .همیشه ما در آغوشش می گیریم و صورت چروک و گاهی زبرش را می بوسیم و من همیشه در دلم می گویم نهایت سنگدلی یک پدر است که بچه ها و نوه هایش را یک بار هم نبوسید است.حتی دختر عمه ام که تنها یک سال دارد. پدر بزرگ من مهربان نیست و من دوستش ندارم ،پدرم این موضوع را از نگاه های سرد و بی روحی که به او می اندازم فهمیده است، ولی گاهی اوقات که حرف می زند و از قدیم و روزگار جوانی اش می گوید ،می خندد و چشمانش مثل همیشه پر از اشک می شود...دوستش دارم. پدر بزرگ من همیشه در دلش گریه می کند و من این را از چشمان همیشه اشک آلودش متوجه شدم. پدر بزرگم اغلب در حال فکر کردن است، شاید به همسرش فکر می کند که 15 ساله است از پیش او رفته است یا به پسر 17 ساله اش که قبل از شهادتش صورتش را نبوسید است شاید برای همین است که هیچ کدام از ما را نمی بوسد.شاید منتظر است تیک تیک ساعت روزی تمام شود و صورت اولین کسی که ببوسد پسر 17 ساله اش است که می دانم او هم مثل ما هیچ گاه نوازش پدر و بوسه اش را نچشیده ...دیگر صدای تیک تیک ساعت نمی آید... پدر بزرگم به آرزویش رسید...صدای عمویم را از آسمان می شنوم که از خوشحالی آن بوسه دارد پرواز می کند!
کاش 17 سالگی چند سال بعد می آمد.....آن وقت با تمام وجود در آغوشش می گرفتم و لذت می بردم.....
حالا مجبورم..... مجبوریم.....و من بدم می آید از این همه جبر....از این همه تحمل و فکر کردن به احتمال روز های خوب


| Design By : Pars Skin |

