DEAD owl!
نمیخوام باور کنم که نیستی این یازده سال هم باور نکردم اون سنگ قبر لعنتی ، یک شوخیه بی مزه ست که یازده سالِ ازارم می دهد .... میدانم هستی... روی همان صندلی تاشو همیشگی ات توی آن کوچه پر از خاطره میدانم هنوز از قنادی سر کوچه، بستنی سنتی که خیلی دوست داری میخری پاشو آقاجون پاشو بیا و به همه بگو که این یازده سال خواب بوده ... بگو آن شب لعنتی رو پای دایی جون ما را برای همیشه تنها نگذاشتی ... آقاجون بیا و بگو که همه ی این ها از روز مکه رفتن مادر جون یک بازی بوده یه بازی تلخِ طولانی... خودت یه
جا آروم نشستی روحت داره همه وسایل خونه رو میشکونه داد میزنه عربده میزنه فحش میده
به زمینو و زمان حالش از همه چیو همه کس بهم میخوره و تو نشستی لبخند میزنی به
همه و به ظاهر لذت میبری روحت میره
بالا پشت بوم و خودشو پرت میکنه پایین و تو هنوز هم داری لبخند میزنی به این زندگی
لعنتی به دنیایی که خودت دست به دست دیگران گند زدی توش گاهی اوقات ادم باید فیلم
بازی کند برای همه زورکی لبخند بزند و به همه
بگوید که راضی است از همه ی اتفاقایی که
افتاده حتی اتفاقاتی که رخ نداده از جاش بلند شود برود جلو آیینه موهای بی تناسبش را ببندد به این فکر کند کاش دوباره
از ته کوتاهشان کند رژ لبی بردارد روی لب های خشک شده اش بزند یک لبخند زورکی هنوز نمایش ادامه دارد گاهی آدم باید خودش را گول
بزند لباس هایش را بپوشد پای توی خیابان بگذار سوار اتوبوسی شود و برود... و تمام مسیر در حالی که سرش
را به شیشه یخ زده چسبانده همه دنیایش را مرور کند بیست سال بیهوده.... چه احمقانه! به این فکر کند چه چیزی او
را وادار به ادامه ی زندگی می کند ... - خانم ایستگاه آخره خودش را جمع و جور کند لبخندی زورکی تحول میدهد پیاده میشود دیگر باید تمامش کند این نمایش لعنتی زیادی طول
کشیده است جایی حوالی اتوبان صدای ماشین ها نرده های سردِ سبز صدای نفس های تند و بی وقفه
هاش آسمان خاکستری صدای ترمز و صدای جیغی که انگار تا ابد ادامه پیدا کرد... فکرم خراب شده و از کار افتاده مثل تلویزیونی که برفکیه و هر چه قدر هم روی کله ی آهنیش مشت بکوبی درست نمیشه بگذار باران بباید ری راها شاید اندکی از خستگی و اندوه فراقت را از روی شانه های خسته ام بردارد بگذار باران بباید بگذار باران ببارد شاید چشمان خیسم را کسانم نبینند و بتوانم راحت در خیابان خلوت نزدیک خانه یمان قدم بزنم باران خوب است شب هنگام که می بارد می توانم سبک روی تخت چوبی ام بخوابم و صدای قطرات زیبایش را که زمین را نوازش می کند بشنوم حقیقت مثل یه سطل آب یخ ریخت روی سرم من هنوز دارم از سرماش میلرزم
| Design By : Pars Skin |

