گورستان سرد

DEAD owl!

امروز صبح انگار هزار ساله شده بود همه می دانستیم غم بزرگی رابه دوش می کشد اما غم هایش را پشت چهره پاک و خسته اش پنهان می کرد لباس سیاهی که به تن داشت تضاد عجیبی با رنگ سپید موهایش ایجاد کرده بود بین شیون های بقیه صدای سکوتش آنقدر بلند بود قلبهایمان را به لرزه می انداخت پدر بزرگم تمام خاطرات قشنگ دو نفریشان را جلوی چشمان آبی اش مرور می کرد بیماری مادر بزرگم روز به روز بیشتر شده بود این را می شد در صورت لاغر و آرومش دید همه میدانستیم روزی پدر بزرگ تنها خواهد شد چیزی که همیشه انکارش می کرد...

چیزی که امروز صبح اش را به کا بوس شبانه اش تبدیل کرد چیزی که همیشه در قلب بزرگش پنهان   می کرد...    

چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۷ time 4:4 PM < Eli >|


سلام خیلی سخته یه همچین جایی نوشتن ممکنه خیلی ها بخونن و شاید هم هیچ کس حتی بهش سر نزنه  همیشه مداد وکاغذ دفترو ترجیح میدادم به صفحات بی روح توی یک وبلاگ  ولی باید این کارو می کردم چون خیلی از دوستامو نمی تونم ببینم به خاطر همین این وبلاگ درست کردم

امیدوارم بخوانن تمام کسانی که دوستشان دارم

جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۸۷ time 5:12 PM < Eli >|



مطالب پيشين
»
» به سال 1381
» من نشستمو لبخند میزنم....
» سکانس اخر
» فکر جذامی
» باران
» زمستان
» زمستان
» به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم
» هم بازی

Design By : Pars Skin