گورستان سرد

DEAD owl!

 

اومد خیلی آرام ،پایش را گذاشت توی قلبم اولش ترسیدم ،دردم اومد ولی بعدش آرامم کرد اشک هایم پاک کرد پیشم نشست، سرم را گذاشتم روی شانه اش موهایم را ناز کرد و دستش لای موج های پی درپی موهایم گیر کرد.چشمانم را بستم اون به آسمان نگاه می کرد.یادم نمیرود روزی که داشت می آمد،از دور دیدمش آرام و متین ... قدم هایش آهسته بود، خورشید از پشت سرش می تابید سایه اش بلند بود مثل خودش، بلند... بزرگ... مهربون...   

زیر چشمی نگاهم کرد سرم را پایین انداختم. نمیدانم چرا ولی نتوانستم نگاهش کنم هیچ وقت باور نمیکردم  که عشق با یک نگاه شروع شود، آره توی یک نگاه عاشقش شدم ،عاشق نگاهش، عاشق راه رفتنش، حتی عاشق سایه سیاه و بلندش.رسید بهم گفت سلام ،سلام اش آرام بود مثل راه رفتنش  صدایش  توی گلویش لرزید مثل دلم که لرزید زیر لب گفتم سلام  با خجالت با شوقی که می خواستم مخفی اش کنم.از اون جا شروع شد ،آره یادمه از همون جا شروع شد تمام لحظه ها را به یاد دارم همه ی لحظاتی که به من نگاه می کرد حتی وقتی نگاهش می کردم و نگاهش را از من می دزدید،حالا 7 سال که از اون اتفاق ها می گذرد از اون نگاه ها، از اون شوق وصف ناپذیر از اون سلام لرزان و آهسته از اون نیمکت چوبی قدیمی توی پارک که پاتوق همیشگی مان بود و همیشه همون جا سرم را می گذاشتم روی شانه اش و بعضی وقت ها آرام اشک می ریختم  اون هم همیشه رو به آسمان نگاه می کرد و تسکینم می داد و با دستی که حلقه سفید رنگ توش از دور می درخشید  روی موهایم دست می کشید و دستش بین موج های موهایم گیر می کرد  و برای چند لحظه  حلقه ای که خیلی دوستش داشتم ناپدید میشد و دوباره  می آمد بیرون و مثل قبل می درخشید  با این که هیچ وقت سر سفره عقد ننشستیم و خطبه عقد برایمان نخواندند  ولی وقتی خودش ازم پرسید: وکیلم ؟ بلند با اون شوقی که همیشه وقتی باهاش بودم داشتم گفتم بله...  دستم را حلقه کردم دور گردنش و اونم دستش را دور کمرم گرفت و2 دور چرخاند و گردنم را بوسید... دم  همان نیمکت قدیمی بودیم توی همان پارک همیشگی ازم یک قولی گرفت و گفت هیچ وقت نپرسم چرا.گفتم باشه ،بهش اعتماد داشتم ،حرفهایش همیشه روی حساب کتاب بود و منطق و فلسفه ی خودش را داشت گفت هیچ وقت ازدواج نکنیم اومدم بگم چرا که دستش را گذاشت روی لبهایم و چشمانش را بست ،چشمانش خیش شد رو کرد به آسمان و آرام اشک از چشمانش سرازیر شد .دستش را برد که اشک هایش را پاک کند کنار دستش که جلوی بینی اش بود قرمز شد  بی هوا بلند شد و بدون تعجب سرش را بالا گرفت و رفت طرف شیر آب خوری ،رفت و بینی اش را شست و آرام مثل همیشه آمد کنارم نشست و به قیافه ی متعجب من نگاه کرد و قبل از این که بپرسم چی شده بهم گفت :چیزی نیست عزیزم و یک لبخند آرام بهم تحویل داد . دوست داشتم حرفش را باور کنم ولی  خوب سعی کردم بهش فکر نکنم.

آره الان 5 ساله که اون حلقه سفید رنگ توی دستش  و یکی مثل اون اما ظریف تر توی دست چپ من می درخش  وقتی داشت حلقه را دستم می کرد  توی همان پارک بودیم ، روی همان نیمکت  بهم قول دادیم که هیچ وقت اون 2 تا رینگ براق سفید از دستمان در نیاوریم.

آره قول دادیم اما...امروز... امروز زد زیر قولش  برای اولین بار  توی همون پارک ، روی همان نیمکت چوبی ، داشتم باهاش حرف می زدم ، دلم گرفته بود، مثل همیشه داشت رو به آسمان نگاه می کرد  صدایش کردم... جواب نداد دستش از روی موهایم آرام آمده بود پایین تکیه داده بود به شانه ام ، دوباره صدایش کردم ولی باز هم جواب نداد زیر چشمی نگاهش کردم  نگاهش مثل همیشه بود... آرام... متین... سرم را از روی شانه اش بلند کردم  دستش از روی شانه ام افتاد ، سرش کج شد روی شانه ام تکانش دادم... صداش کردم... هیچی نگفت.

نگاهش هنوز رو به آسمان بود ،بازم مثل قبل ...آرام و متین...

حالا که برگه پزشک قانونی را به دست دارم و به اسم و علت مرگش نگاه می کنم می فهمم که چرا بعضی وقت ها نگاه رو به آسمانش تهی می شد و هر وقت که حرف از آینده می شد آرام سرش را تکان می داد و می گفت نمی دانم،یا هر چی تو بگی و مثل همیشه لبخند آرامش را تحویلم می داد.

حالا که علت مرگ را می بینم ،می فهمم که چرا هیچ وقت ازدواج نکردیم و چرا بعضی وقت ها بینی اش خون می آمد ،حالا که حلقه هر دویمان توی دست منه  و یک بغض  یک بغض بزرگ که دارد خفه ام می کند توی گلوم ،تنها چیزی که تسکینم می دهد  یاد آوری نگاه همیشگی اش است . امروز که رفت و سرش را برای چند لحظه روی شانه ام گذاشت باز هم خورشید از پشت سرش بود  و سایه ی سیاه و بلندش روی من و نیمکت همیشگی تکیه داده بود.خورشید می تابید...مثل روز اول، مثل روزی که آمد سمتم و گفت سلام.

امروز همه چیز را روی شانه ام گذاشت و آرام رفت ،حالا من مانده ام و حلقه مردانه ی براق اش ،موهای موج دارم که تشنه ی نوازش اند و سر خسته ام که دلش لک زده برای شانه ای که همیشه تکیه گاهش بود . حالا از فردا روی نیمکت قدیمی ،جای من و روحی ست که آرام و متین از جلوی خورشید به سمتم می آید و شاید آرام مثل 7 سال پیش بهم بگه سلام...  شاید هم مثل روز اول صداش بلرزه... 

 

سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۸ time 6:57 PM < Eli >|



مطالب پيشين
»
» به سال 1381
» من نشستمو لبخند میزنم....
» سکانس اخر
» فکر جذامی
» باران
» زمستان
» زمستان
» به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم
» هم بازی

Design By : Pars Skin