تبليغاتX
گورستان سرد
گورستان سرد

DEAD owl!

بگذار باران بباید

بگذار باران بباید ری راها شاید اندکی از خستگی و

اندوه فراقت را از روی شانه های خسته ام بردارد

بگذار باران بباید

بگذار باران ببارد شاید چشمان خیسم را کسانم نبینند و

بتوانم راحت در خیابان خلوت نزدیک خانه یمان قدم بزنم

باران خوب است

شب هنگام که می بارد می توانم سبک روی تخت چوبی ام

بخوابم و صدای قطرات زیبایش را که زمین را نوازش می کند بشنوم

یکشنبه 14 اسفند1390 time 10:18 PM < Eli >|


حقیقت مثل یه سطل آب یخ ریخت روی سرم

من هنوز دارم از سرماش میلرزم

پنجشنبه 20 بهمن1390 time 1:43 AM < Eli >|


امشب باز تمام خاطراتم را بالا آوردم

من باز استفراق کردم روی این روزهای تلخ بی پایان

حالا در این زمستان سرد اینجا ایستاده ام آلوده از خاطرات گرم قدیمی

دیگر جانی در پاهایم نیست ،چشمانم سیاهی می رود ،دستانم می لرزد حواسم نبود این خاطرات تمام روحم بودند

حالا جسم بی روحم اینجا...در این روزهای سرد ایستاده است آلوده از خاطرات گرم قدیمی...

پنجشنبه 8 دی1390 time 0:2 AM < Eli >|


یه حرفایی همیشه هست

که از عمق نگاه پیداست

از اون حرفای تلخی که

مثه شعر فروغ زیباست

از اون حرفها که یک عمر
به گوش ما شده ممنوع

از اون حرفهای بی پرده

شبیه شعری از شاملو

از اون حرفها که میترسیم

از اون حرفها که باید زد

از اون درد دلای خوب

از اون حرفهای خیلی بد

نگفتی و نمیگم ها

حقیقت های پنهانی

از اون حرفها که میدونم

از اون حرفها که میدونی

به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم

منم مثل تو میدونم

تو این خونه نمیمونم

یه حرفهایی همیشه هست

که از درد توی سینه ست

مثل رپ خونی شاهین

پر از عشق پر از کینه ست

پر از نا گفته هایی که

خیال کردیم یکی دیگه

دلش طاقت نمیاره

همه حرفامون و میگه

میگه میگه . . .

به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم

منم مثل تو میدونم

تو این خونه نمیمونم

نگفتی و نمیگم ها حقیقت های پنهونی

از اون حرفها که میدونم از اون حرفا که میدونی

"رها اعتمادی"

یکشنبه 1 آبان1390 time 0:32 AM < Eli >|


آن روز که رفت و برایش گریه کردم من 9ساله بودم و او تنها دوستم بود، تنها دوست و همبازی دوران کودکی ام، کسی که و صبح ها عصرهای تنهایی ام را پر می کرد
بازی کردنمان دیدنی بود  دعوایمان می شد تقلب می کردیم و گاهی هم قهر!
اما همیشه خوب بود...خوب و به یاد ماندنی
گاهی دلم می خواهد الان هم کنارم بود با هم بازی می کردیم مثل آن روزها روبه روی هم می نشستیم،گاهی یواشکی تقلب می کردیم.
حالا 9 سالی هست که دیگر مثل آن روز ها بازی نکرده ام ،9سالی هست که دیگر تقلب در بازی به من نمی چسبد ،9سالی هست که دیگر آن خانه و آن محله برایم عطر و بویی ندارد.
گاهی از نبودنش یک دفعه گریه ام می گیرد
هیچ وقت آن روز ها را فراموش نمی کنم
گلدان هایی که می کشید ،خالکوبی روی ساعد چپش... عینک بزرگ و کائوچویی اش صندلی اش که همیشه م در می گذاشت و روی آن می نشست
همه ی این ها همیشه در خاطر من و همه ی نوه های دیگرش می ماند
امروز نهمین سالگردیست که من دوست بزرگ دوران کودکی ام را از دست دادم
سه شنبه 19 مهر1390 time 2:21 PM < Eli >|


من امروز حالم گرفته بود...

من امروز حالم گرفته بود و با حال گرفته کیک ی که برای قبولی دانشگام  گرفته  بودند را بریدم

آرایش کردم ،عکس انداختم  ،کیک خوردم

من امروز حالم گرفته بود و از خاله و مادربزرگم کادو گرفتم

من امروز حالم گرفته بود و اولین دستمزدم را گرفتم ...من توی بغض و ناراحتی از خوشحالیه مصنوعی جیغ زدم ؛تشکر کردم

با بغض و ناراحتی داشتم به این فکر می کردم که با اولین حقوقم چه چیزی بخرم

من امروز لبخند داشتم توی عکس ..

هنگامی که کیکم را بریدم وقتی صورت مادربزرگ و خاله ام را بوسیدم

وقتی حقوقم را گرفتم

من لبخند زدم و فکرم جای دیگری بود...

۹۰/۶/۱۸

یکشنبه 20 شهریور1390 time 7:34 PM < Eli >|


این روزها بیش از هر زمان دیگر شبیه خودم نیستم

جمعه 28 مرداد1390 time 2:20 AM < Eli >|



مطالب پيشين
» باران
» زمستان
» زمستان
» به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم
» هم بازی
» لبخند مصنوعی
» من؟شاید اشتباه می کنم
» نمیدونم ماله کیه!
» پایان یک تراژدی
» من....دیگر من نیستم

Design By : Pars Skin